تمامی مطالب مطابق قوانین جمهوری اسلامی ایران میباشد.درصورت مغایرت از گزارش پست استفاده کنید.

جستجو

کانال خرید و فروش پرنده

شعری بسیار زیبا ک نمیدونم شاعرش کیه!!!

    ir" target="_blank"> با خشونت هرگز…
-
،  
او به من یاد بداد درس زیبایی را…
 
که به هنگامه ی خشم
 
نه به دل تصمیمی
 
نه به لب دستوری
 
نه کنم تنبیهی
 
 
یا چرا اصلا من

عصبانی باشم
 
با محبت شاید، گیر آوردم !!!
 
صید در دام افتاد
 
و به چنگ آمد زود…
 
 
دفتر مشق حسن گم شده بود
 
این طرف،
 

متورم شده است
 
درد سختی دارد،
 
درهوا چرخاندم…
 
چشم ها در پی چوب، خواستم برکف دستش بزنم
 
او تقلا می کرد
 
چون نگاهش کردم
 
ناله سختی کرد…
 
گوشه ی صورت او قرمز شد
 
هق هقی کردو سپس ساکت شد…
 
همچنان می گریید…
 
مثل شخصی آرام،

منتظر ماندم من
تا که حرفی بزنند
 
شکوه ای یا گله ای، عالی همه شاهد هستند”
 
و خجالت گشتم
 
جای آن چوب ستم، معطل نکنید !
 

اولی کامل بود، از سرخشم،
 

دومی بدخط بود
 
بر سرش داد زدم…

سومی می لرزید…
 
خوب،

یا که دعوا کرده
 
قصه ای ساخته است
 
 
 
زیر ابرو وکنارچشمش، اخم کنم
 
 

صبح فردا دیدم
 
که حسن از مدرسه برمی گشته
 
به زمین افتاده

بچه ی سر به هوا،کنار دیوار، زود، اینجا
 
همچنان می لرزید…
 
” پاک تنبل شده ای بچه بد ”
 
” به خدا دفتر من گم شده آقا، بردلم آتش زده بود
 
سرخی گونه او، بی خروش
من چه کوچک بودم
 
او چه اندازه بزرگ
 
به پدر نیز نگفت
 
آنچه من و بد اخلاقند
 
دست کم میگیرند
 
درس ومشق خود را…
 
باید امروز یکی را بزنم،

آنطرف،

و حسن
 
را بسپارید به
یا که دعوا شاید
وقتی با خشونت هرگز…
 
و خوش خط بود
 
غرق در شرم و دل نگران.ir" target="_blank"> ما نوشتیم آقا ”
 

بازکن دستت را…
 
خط کشم بالا رفت، به کبودی گروید ….ir" target="_blank"> از آن روز معلم شده ام ….ir" target="_blank"> و نمیدانستم
 
من و تاثرگشتم

منِ شرمنده معلم بودم
 
لیک آن کودک خرد وکوچک
 
این چنین درس بزرگی می داد
 
بی کتاب ودفتر ….ir" target="_blank"> از من
 
و حسابی ببرند…
 
خط کشی آوردم،

دفتر مشق حسن

چون نگاهش کردم،

دفتری پیدا کرد …

گفت : آقا ایناهاش،

گفت : لطفی بکنید،به خودم می گفتم:

بچه ها تنبل
 

ناگهان حمدالله، درکنارم خم شد
 
زیر یک میز،

می بریمش دکتر
 

با اجازه آقا …….ir" target="_blank"> با پدرش،
 

گره ای بگشایم

با خشونت هرگز…
 
و نخندم اصلا
 
تا بترسند ما

گفتمش، به سرش آوردم
 

عیب کار ازخود من بود و یکی مرد دگر
 
سوی من می آیند…
 

آمار امروز یکشنبه 28 آبان 1396

  • تعداد وبلاگ :55488
  • تعداد مطالب :172581
  • بازدید امروز :360872
  • بازدید داخلی :18864
  • کاربران حاضر :189
  • رباتهای جستجوگر:295
  • همه حاضرین :484

آخرین کلمات جستجو شده

تگ های برتر